سلاااااو دوست جونیا خوبید ؟؟؟ بالاخره این پرنسس تنبل اومد آپ کنه
این هفته انقدر سرم شلوغ بود که اصلا نفهمیدم چجوری گذشت...!!! البته الان انقدر خسته م که باور دارم یک هفته ی پر از استرس پشت سر گذاشتم . من نمیدونم اگه درس نبود چی میشد این زندگی؟ خداییش درس خوندن آدم رو از روزمرگی نجات میده
هرچند مثل یه داروی تلخ میمونه 
جونم براتون بگه من و عشقول خان هفته ی پرباری داشتیم . خیلی خوش به حالمون شد
میپرسید چرا ؟ پس این پست رو تا آخرش بخونید 
شنبه ۱۶ آبان :
طبق معمول شنبه هر هفته من کلاس زبان داشتم و قرار شد صبحش با عشقول خان بریم دنبال خونه ! اونم کجا ؟ الهیه ! الان این شکلی شدید ؟
نه دوستان تعجب نکنید . قرار نیست بریم زیر یک سقف
البته به این زودی
رفته بودیم واسه یکی از درسای من دنبال یه خونه باغ قدیمی بگردیم که ازش عکس بگیریم . شاید در ظاهر کار جالبی به نظر بیاد اما عشقول خان که اولش کلی خوشحال بود الان فکر کنم اگه بهش بگم بازم بیا بگردیم سرم رو از تنم جدا کنه
اکثر خونه ها دست سرایدار بودن و صاحباشون خارج از کشور . هیچ کس ما رو راه نداد بریم عکس بگیریم
ولی در عوضش کلییییی خونه ی خوشگل با کلاس دیدیم و در موردشون نظر دادیم . منم سردم بود از اول تا آخرش کاپشن عشقول خان رو پوشیده بودم
بهترین قسمت گشت و گذارمون رد شدن از مقابل سفارت سوئیس بود که عشقول خان اینو به فال نیک گرفت
آخه بچه م قراره بره اونجا واسه دکترا 
و اینگونه بود که ما دست از پا درازتر با شکم های گرسنه و پاهای له شده جویای مکانی شدیم برای لمبوندن ناهار ! و همانا بو*ف را برگزیدیم
بعدش هم رفتیم تو یه پاساژی که پاستیل داشت اما عشقول خان گفت نمیشه بخریم چون جوش زدی!
و نخرید و من هنوزم دلم میخواد
بعدش هم منو برد گذاشت کلاس زبان و خودش هم رفت دانشگاه و به این ترتیب اولین قرار این هفته ی ما تموم شد .
چهارشنبه ۲۰ آبان
صبح ساعت ۱۰ دم ایستگاه مترو ۷ تیر قرار داشتیم که بریم خونه های اون طرفا رو ببینیم . اما صبح وقتی ساعت ۸ از خواب بیدار شدم حس کردم نمیرسم به کارام برا همین به عشقول خان اس ام اس زدم که قرار باشه واسه ۱۰:۳۰ ولی دیگه نتونستم بخوابم .
تقریبا به موقع به محل مورد نظر رسیدیم و از همون اطراف شروع کردیم . الهی بمیرم عشقول خان یکی یکی زنگ خونه ها رو میزد و ازشون میخواست بریم عکس بگیریم اما همه یه بهانه ای میاوردن
ولی ما نا امید نمیشدیم و باز هم از رو نمیرفتیم
تا اینکه تونستیم از یه خونه قشنگ عکس بگیریم
هرچند هنوز هم نمیدونم میشه نقشه ی خونشون رو برداشت کرد یا نه ! قراره عشقول خان باشون تماس بگیره .
دیگه یکم خیالمون راحت شده بود و با آسودگی خیابونا رو گز میکردیم که یکدفعه یه خونه ی خوشگل و تک به چشممون خورد و گشتیم ورودیش رو پیدا کردیم
اما فقط تونستیم عکس بگیریم و تا ۱ ماه دیگه نمیشه رفت اونجا
آخه قراره توش واسه یه سریال فیلمبرداری بشه ! تو پست بعدی عکس هاش رو میذارم که وقتی سریالش پخش شد همتون حال کنید 
فکر میکنم ساعت حدود ۱۲:۳۰ بود که هر ۲ از گرسنگی و خستگی در حال غش و ضعف بودیم ! اما قبلش رفتیم یه کتاب فروشی خیلی شیک عشقول خان برا تولد دوستش کادو خرید و اینم بگم که هرچی اونجا بود من دلم میخواست بخرم
از کتاب گرفته تا شمع و پازل و مداد رنگی و گل سر ! بعدش هم رفتیم نشر ثالث من واسه عشقول خان یه ماگ گرفتم که روش شعر سهراب سپهری حک شده بود
. واسه ناهار هم عشقول خان ازم پرسید پیتزا یا دیزی ؟؟؟ و من در کمال احساس خوشبختی گفتم دیزی 
جای همتون خالی رفتیم یه سفره خونه واسه اولین بار نشستیم رو یه جایی مثل خزینه و دیزی و ترشی و دوغ و سبزی زدیم تو رررررررگ
و الان که یادم میاد دلم شدیدا هوس اون غذا و مخلفاتش رو کرده ! وای که چقدر چسبید
بعدش هم رفتیم یه جا پرینت گرفتیم و راهی ولیعصر شدیم اما توی راه به دلیل توالت لازم بودن اینجانب به اولین پارک سر راهمون پناه بردیم و در حالی که بنده بین مرگ و زندگی دست و پا میزدم یک بار دیگر زندگیم را مدیون عشقول خان و چشمان تیز بینش شدم
منظورم دیدن توالته دیگه
اونجا هم یکم نشستیم و چند تا عکس گرفتیم که همون موقع عشقول خان ریخت تو لپ تاپش و کلی با قیافه های خودمون حال کردیم !
ساعت از ۲ گذشته بود که خداحافظی کردیم و نخود نخود و اینا دیگه .... بچه ها انقدر دلم گرفت وقتی از هم جدا شدیم
به عشقول خان هم گفتم که انگار یکدفعه پشتم خالی شد
و اون روز هم تموم شد و خاطرات قشنگش برامون موند .
دیگه یادم نیست چی میخواستم بگم ! حالا پیش خودتون میگید این چقدر روده ش درازه ه ه ه ه ! آهان یادم اومد
پست بعدی حتما عکس میذارم
و در ضمن عشقول خان بعد از ۵ ماه بالاخره این هفته اس ام اس داد و دست از تحریم برداشت ! و دیگه اینکه خدا داره حسابی به من حال میده
خدا جون شکررررت 
ممنون که وبلاگم رو میخونید و نظر میدید . دوستتون دارم مهربونا ...

همسفرم
از اینکه تو این راه کنارم گام برمیداری و تمام تلاشت رو میکنی که هیچ گوشه تاریک و تنهایی تو زندگی حس نکنم با تمام وجودم ازت ممنونم ... یه وقتایی حس میکنم عاجزم از جبران مهربونیات ...
وقتی بهم اطمینان میدی که کنارمی و نمیذاری برام مشکلی پیش بیاد دلم از زندگی هیچی نمیخواد جز بودن کنار تو ...
باهات شوخی کردم گفتم باید.... همون بایدی که خودت میدونی ... گفتی از این خبرا نیست اما خودتم میدونی در برابر تو من حاضرم از تمام آرزوهام بگذرم ... میدونی چرا ؟ چون بزرگترین آرزوم تویی و روزایی که کنار تو و با عطر نفس های تو به شب میرسونم .
خیلی حرف برات دارم مهربونم ... وقتی باهام حرف میزنی و از نگرانیا و دغدغه هات میگی و منو محرم خودت میدونی و ازم کمک میخوای من حس میکنم میتونم معشوق مفیدی باشم که جز احساس رضایت و لذت توام با عشق ، میتونه برای عاشقش یه تکیه گاه محکم باشه .
چهاردیواری عشق ما شاید به اندازه ی توقعون از زندگی کوچیک باشه اما انقدر بلند و بالا شده که حالا حالاها هیچ نردبومی به نوکش نمیرسه ... و این یعنی برای ساختن این عشق از تمام وجودمون مایه گذاشتیم ... چه چیزی بالاتر از این ؟ نگاه کن ... من و تو و آجرایی که از طرح ساده ی یک لبخند تا خدا پل زده ... 